شاعر ،پس فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای آسمان را نشانش بدهد
........روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر
زندگی
شاعر
آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بدهد .
آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود :
"شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد.
راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟
و اما پاسخ آقاى جك :
آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند.

غروب شد خورشید رفت آفتابگردان به دنبال خورشید میگشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را پایین انداخت آری ! گلها هیچ وقت خیانت نمیکنند
آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست،
بخند صبحِ فردا به شبت نيست که نيست تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست، بخند
يادمان يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوزو نوايي نکنيم يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گر چه در خود شکستيم صدايي نکنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکن
بودنم را هيچکس باور نداشت هيچکس کاري به کار من نداشت بنويسيد بعد مرگم روي سنگ با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ او که خوابيدست در اين گور سرد بودنش را هيچکس باور نکرد
برگرفته از سایت جرقه
)
|
فـــــــــــــــرهنگ لغات آدامس : تنها چيزي كه توي دهان خانم ها بند مي شود |
|
|
قدرت
انديشه
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن.
و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این؛ منصفانه نیست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!
مگه یادت نیست؟!
ما هر دومون توی یه معدن بودیم,مگه نه؟
این عادلانه نیست!
من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.
پس بهش گفتم :
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."
آره عزیز دلم!رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .
و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.
پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"
و از خودمون بپرسیم :
"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟"
برگرفته از سایت جرقه
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد . خداوند پذيرفت ، او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد
دوستی مثل ایستادن رو سیمان خیسه هرچی بیشتر بمونی رفتنت سختر میشه
و اگر رفتی جای پات برای همیشه به جا می مونه…
2- کساني که بر عکس عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،دير منطق را قبول مي کنند و معمولاً غير منطقي هستند .
3- کساني که از خطوط عمودي استفاده مي کنند لجاجت و پافشاري در امور دارند .
4-کساني که از خطوط افقي استفاده مي کنند انسانهاي منظمي هستند .
5- کساني که با فشارامضاء مي کنند ، در کودکي سختي کشيده اند .
6- کساني که پيچيده امضاء مي کنند آدمهاي شکاکي هستند .
7- کساني که در امضاي خود اسم و فاميل مي نويسند خودشان را در فاميل برتر مي دانند.
8- کساني که در امضاي خود فاميل مي نويسند داراي منزلت هستند .
9- کساني که اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زننداحتمالاً شخصيت خود را نشناخته اند.
10-کساني که به حالت دايره و بيضي امضاء مي کنند ، کساني هستند که مي خواهند به قله برسند.






مادری براي ديدن پسرش مسعود ، مدتی را به محل تحصيل او يعني لندن آمده
بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي
مي کند. کاري از دست مادر بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي
خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث
کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من
ميدانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و
Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت: "
از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ،
تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "مسعود هم در جواب گفت:
خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد.
او در ايميل خود نوشت :مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از
خانه من برداشته ايد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر
صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده.
چند روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين
مضمون از مادرش دريافت نمود :
پسر عزيزم، من نمي گم تو کنار Vikki مي خوابي! ، و در ضـــمن نمي گم که
تو کنارش نمي خوابي . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در
تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.


بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن
کی آیی به برم ای شمع سحرم
در بزمم نفسی بنشین تاج سحرم تا از جان گذرم
پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سرآید عمر خبرم ده
نشسته بر دل غبارغم زانکه من در دیارغم گشته ام غمگسارغم
امید اهل وفا تویی رفته راه خطا تویی آفت جان ما تویی
بردی از یادم دادی بر بادم
با یادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
از پرویز خطیبی




میخندی اما زورکی
نگاهت از من خالیه
بهانه هاتم الکی
تو دیگه ما رو نمی خوای
این از نگات مشخصه
من میدونم دستای من
به دست تو نمی رسه
فریبه حتی گریه هات و لحظه هات و بودنات و موندنات و خواستنات
دیگه گولم نزن دروغ نگو
نگو که قلبت با منه
نگو که نبض لحظه هات
فقط واسه من می زنه
چقده ساده بودم
تو این همه تو رو نشناخته بودم
به حیله هات
دلم رو باخته بودم
که قلبت با منه
چقدر دیوونه بودم
حتی وقتی دستت رو خونده بودم
بازم به تو من چیزی نگفتم
که قلبت نشکنه


از لحظه شراب ، تا غیبت نقاب !
بر من بتاب ! بر من بتاب....
از پیچُ تاب خواب ! تا سستی شتاب !
بر من بتاب ! بر من بتاب ...
بر من که از تو تا پروانه می روم !
تا انتهای عشق جانانه می روم !
بر من بتاب تا شب نقطه چین شود!
بگذار عطر تو با من عجین شود !
از ساعت گلاب ، تا عطر بکر و ناب !
بر من بتاب ! بر من بتاب...
از این شب عذاب ! تا فتح آفتاب !
بر من بتاب ! بر من بتاب .....
تابیدن تو را می نوشم از تنم !
بی بال و پرتر از این شب پره منم !
در انعکاس تو آیینه تازه شد !
آتشفشان من ، غرق گدازه شد !
همسفره ی گرسنگی ِ این ترانه کُش !
من را ببر به معجزه ی یک صدای خوش !
شاعر : یغما گلرویی
خوشحال باشید فعلاً این آخرین شعری است که از یغما می نویسم
تصمیم دارم یه کم تنوع در وبلاگم بدم البته به خواست بعضی از دوستان




قحط سالی تو !
زیر بارون ، جای تو خالی !
تو خیابون ، جای تو خالی !
سر کوچه ، جای تو خالی !
دم میدون ، جای تو خالی !
جای تو خالیه این جا !
حتا کنج وهم رویا !
یخ این سکوت آب کن !
دختر آتیش دریا !
تو ترانه ، جای تو خالی !
بی بهانه ، جای تو خالی !
پای هر شعر ، جای تو خالی !
جاودانه ، جای تو خالی !
از سکوتت ، نعره زنم من !
دنبال عطر پیرهنم من !
مث سایه حریص صیدت !
توی آینیه هم منم ! من !
پرم از جای خالی تو!
از حضور خیالی تو !
کیمیا شد برکت چشمات !
توی این قحط سالی تو !
شاعر : یغما گلروئی

صد تا عصای سربیُ و هزار تا کفش آهنی !
من به تو می رسم ! عزیز ! تموم رویای منی !
صد دفعه رنگ به رنگ می شم ! زشت می شمُ قشنگ می شم !
گاهی بلورِ شیشه وُ گاهی شبیه سنگ می شم !
به خاطر تو دم به دم ، می میرمُ جون می گیرم !
گریه رُ خنده می کنم ! مشکلُ آسون می گیرم !
دنبال یه تیکه زمین ، از این طرف به اون طرف !
هزار تا دیوار سر رام ، تو هر قدم کشیده صف !
یکی باید کمک کنه ، تا حق به حق دار برسه !
یکی باید از اونورِ هزار تا دیوار برسه !
کلک زدن کار منه ، وقتی که چاره کلکه !
وقتی که باختن آخرِ ، یه بازیِ صد به تکه !
بایدکه پشت پا زدن ، کار همیشگیم بشه !
باید به دست آوردنت ، تموم زندگیم بشه !
آهای ! شمایی که بهم ، طعنه بی جا می زنین !
پاش که بیفته همه تون ، درست مثِ خود منین !
دنبال یه تیکه زمین ، از این طرف به اون طرف !
هزار تا دیوار سر رام ، تو هر قدم کشیده صف !
یکی باید کمک کنه ، تا حق به حق دار برسه !
یکی باید از اونورِ هزار تا دیوار برسه !
شاعر : یغما گلرویی
عالیجناب دراکولا ، تو قصرش آواز می خونه !
چن تا رو کشته تا حالا ، این رو کسی نمی دونه !
مدتیه عاشق شده ، عاشق یه دختر ناز!
دراکولا دوس نداره دخترکُ بگیره گاز !
کی می دونه دراکولا از عشق اون چی کشیده ؟
به غیر خفاشای قصر ، اشکاشُ هیچ کس ندیده !
دراکولای عاشق ، دیگه تشنه ی خون نیست !
با همه مهربونه ، کی میگه مهربون نیست !
دراکولای عاشق ، دندوناشُ کشیده !
قصه ی غصه هاشُ کی توی شهر شنیده !
دراکولا با ناخنش یه دل رو دیوار می کشه !
نمی دونه چی کار کنه که غصه هاش تموم بشه !
شبونه پرواز می کنه ، تا جای خواب دخترک !
یواشکی از اون وره ، پنجره می کشه سرک !
دخترک آروم خوابیده ، با گیسای مثل طلا !
تا صب تماشا می کنه ، با چشِ خیس ، دراکولا !
دراکولای عاشق ، دیگه تشنه خون نیست !
با همه مهربونه ، نگو که مهربون نیست ؟
دراکولای عاشق ، دندوناشُ کشیده !
قصه ی غصه هاشُ کی توی شهر شنیده ؟
شاعر : یغما گلروئی
دو تا گنجیشک دنبال هم افتادن تو آسمون !
یه تریلی توی جاده میادش زوزه کشون !
دو تا گنجیشک دو تا عاشق ، بی خیال و مست و شاد !
یه تریلی با شتابٌ و سرعت خیلی زیاد !
دو تا گنجیشک یه تریلی !
یکی مجنون ، یکی لیلی!
دو تا گنجیشکای عاشق تو بیابون می پرن !
اونا از دام سیاه سرن.شت بی خبرن !
شوفر پیر تریلی پا گذاشته روی گاز !
خیلی خسته س از بیابونٌ یه جاده ی دراز!
دو تا گنجیشک یه تریلی !
مث مجنون ، مث لیلی!
دو تا گنجیشک ، که تناشون داغه از تب علاقه !
یه تریلی که با چرخاش ضجه ی یه اتفاقه !
دو تا گنجیشک که پراشون پر شده توی بیابون !
یک تریلی که رو شیشه ش باقی مونده ردی از خون !
دو تا گنجیشک .... یه تریلی !
نه یه مجنون ! نه یه لیلی !
یه تریلی ! یه تریلی ! یه تریلی....