تبليغاتX
روزگار غریبی ست نازنین

روزگار غریبی ست نازنین

زندگی

دلتنگی

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر میکنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 بهمن1383ساعت 8:58 PM  توسط نازنین  | 

.....

زنی پارسا و پرهیزگار ،در لبه کوهی مشغول راه رفتن بود.

چند صد متر پایین تر از مکانی که حضور داشت ، او یک ماده شیر مرده دید  که به وسیله توله هایش احاطه شده بود ،او بدون لحظه ای تردید ،از بالای کوه به پایین کوه پرید تا توله ها، چیزی برای خوردن داشته باشند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1383ساعت 10:19 PM  توسط نازنین  | 

بد اقبالی یا خوش اقبالی

یک پیر مرد به همراه پسرش در یک مزرعه کوچک کار می کردند.

آنها تنها یک اسب داشتند اما همان اسب نیز روزی فرار کرد. همسایه ها همه گفتند:(( چه وحشتناک ...! چه بد اقبالی بزرگی!)) . اما پیر مرد دهقان گفت:(( کسی چه می داند که آیا این بد اقبالی است یا خوش اقبالی...))

یک هفته بعد، اسب از کوهستان بازگشت در حالی که پنج مادیان وحشی را نیز با خود به داخل انبار قدیمی می آورد...

همسایه ها گفتند :(( چه جالب! چه خوش اقبالی بزرگی!))

پیر مرد دهقان گفت:(( کسی چه می داند که آیا این خوش اقبالی است یا بد اقبالی...))

روز بعد پسر که سعی داشت یکی از اسبها را رام کند از روی ترک اسب بر زمین افتاد و پایش شکست.

دوباره همه گفتند:((چه بد بختی بزرگی! چه بد اقبالی بزرگی!))

اما مدتی بعد ارتش امپراتوری از راه رسید و تمام جوانان سالم و تندرست را برای رفتن به جنگ همراه خود برد.

از آنجا که پسر دهقان پیر ، سالم نبود و به دردشان نمی خورد او را با خود نبردند.

حال این بد اقبالی بود یا ،خوش اقبالی...؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1383ساعت 5:35 PM  توسط نازنین  | 

عاقل یا مجنون

روزی روزگاری اربابی مهربان و محبوب زندگی می کرد که قصرش بر فراز یک تپه مرتفع بنا شده بود که که درست در مقابل زمینها و اراضی او واقع شده بود

او به قدری محبوب بود که شهر نشینان آن اطراف هر روز برایش هدایایی ارسال میکردند و سالروز تولدش همه ساله با شکوه و افتخار هر چه تمامتر در سراسر آن منطقه جشن گرفته می شد .

مردم از این رو به او علاقه داشتند کهاو را مردی فرزانه و دادگر می دانستند.

روزی فاجعه ای غم انگیز به وقوع پیوست.

مخزن آب شهر آلوده شد و تمام مردان و زنان وکودکان شهر دیوانه شدند

فقط ارباب بود که چون گذشته سالم باقی ماند آن هم به خاطر این که از سر چشمه ای جداگانه و مخصوص آب نوشیدنیش را تهیه می کرد.

کمی پس از این فاجعه بزرگ اهالی دیوانه شهر شروع به حرف زدن و بد گویی از او کردندمبنی بر این که ارباب رفتاری غیر معمول دارد و همواره قضاوتهایش مسخره و فرزانگیش دروغی بزرگ بیش نبود.

بسیاری از مردمآن منطقه نیز تا بدانجا پیش رفتند که گفتند ارباب به جنون مبتلا گشته است.

سر انجام از محبوبیت او کاسته شد و دیگر هیچ  یک از اهالی آن منطقه هر گز هدیه ای برایش نمی برد و سالروز تولدش را نیز جشن نمی گرفتند.

ار باب، تنها بر فراز تپه مرتفع دیگر هیچ دوست و مصاحبی نداشت.

روزی تصمیم گرفت از فراز تپه به پایین بیاید و سری به اهالی شهر بزند.

آن روز هوا گرم بود و او بی توجه به وضعیت آب شهراز حوضی در میدان اصلی شهر آب نوشید.

آن شب  جشن بزرگی بر گزار شد تمام اهالی شهر ابراز شادمانی می کردند و خوشحال بودند از این که ارباب دوباره (سلامت ذهن) خود را باز یافته بود.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1383ساعت 10:23 PM  توسط نازنین  | 

گریه

گریه کن گریه دوای دردته

گریه گرمای چشای سردته

گریه کن که قلبت آروم بگیره

گریه کن کویر چشمت نمیره

گریه کن بذار بگن که بچه شد

آره شبنم خوشگلی غنچه شد

گریه کن به پای هر چی عاشقه

گریه  خونه  زاد  این دقایقه

راه پیش و پس نمونده گریه کن

آسمون حرفتو خونده گریه کن

پا به پای قطرههای آسمون

تو با اون بغض ترانه هات  بخون

گریه کن گریه دوای دردته

گریه گرمای چشای سردته

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1383ساعت 2:9 AM  توسط نازنین  | 

سلام به همگی

بهار آمد و عشاق سرمست  شدند

  دلبران دل بردند 

هرکسی را کاری انجام باید     تا به سر منزل مقصود رسد

اما...             من بی هدف در کویر خشک زندگی

پای خشکیده درخت امید

بهزردی برگهای آرزو خیره میشوم

و برای جان دادن به آنها

قطرات اشکم را ایثار میکنم 

آنقدر منتظر مینشینم   تا اشکهایم خشک

ودیدگانم بی نور       به روی گونه های زرد فرو افتند

آنقدر منتظر می نشینم

تادست زمان

گیسوانم را همچون تارهای پنبه به روی شانه هایم رها سازد

و آنقدر منتظر میمانم

که تو روزی با زرین اسب خود

برای دیدن رقیبم   بازآیی

و

در کهندشت خاطرات با من بودن

دمی توقف کنی

و من نیز با دیدن تو

باشد که از:

انتظار تهی گردم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1383ساعت 4:23 AM  توسط نازنین  |