+ نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1384ساعت
11:50 AM  توسط نازنین
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1384ساعت
12:1 PM  توسط نازنین
|
دو تا گنجیشک دنبال هم افتادن تو آسمون !
یه تریلی توی جاده میادش زوزه کشون !
دو تا گنجیشک دو تا عاشق ، بی خیال و مست و شاد !
یه تریلی با شتابٌ و سرعت خیلی زیاد !
دو تا گنجیشک یه تریلی !
یکی مجنون ، یکی لیلی!
دو تا گنجیشکای عاشق تو بیابون می پرن !
اونا از دام سیاه سرن.شت بی خبرن !
شوفر پیر تریلی پا گذاشته روی گاز !
خیلی خسته س از بیابونٌ یه جاده ی دراز!
دو تا گنجیشک یه تریلی !
مث مجنون ، مث لیلی!
دو تا گنجیشک ، که تناشون داغه از تب علاقه !
یه تریلی که با چرخاش ضجه ی یه اتفاقه !
دو تا گنجیشک که پراشون پر شده توی بیابون !
یک تریلی که رو شیشه ش باقی مونده ردی از خون !
دو تا گنجیشک .... یه تریلی !
نه یه مجنون ! نه یه لیلی !
یه تریلی ! یه تریلی ! یه تریلی....
شاعر : یغما گلروئی
+ نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1384ساعت
8:44 AM  توسط نازنین
|
یه بوم سفید رو سه پایه گذاشتٌ
یه گلوله تو خازن تپانچه تپوند !
پشت به اون بوم رو یه صندلی نشستٌ
لوله ی تپانچه رو تو دهنش چپوند !
اتاق خالیشٌ یک دم نگاه کرد،
چشاشٌ بستٌ ماشه رٌ چکوند !
خون روی بوم سفید شتک زد ،
از خواب خوش هم سایه رٌ پروند !
هیشکی ندونست قلب نقاشٌ
چه دردٌ غصه یی اون جوری شکوند !
توی نمایشگاه بعد مرگ اون ،
هر کسی یک چیز از تو تابلو خوند !
تابلو سفیدش با چن تا لک سرخ ،
تموم مردمٌ اون جا کشوند !
یکی مگفتش : ((این اوج هنرهاست)) ،
یکی دیگه میگفت : (( باید اونٌ سوزوند !))
آخری میگفتش : ((- حیف که نقاشش ،
تا اولین گالریش زنده نموند !))
هیشکی ندونست قلب نقاش ٌ
چه دردٌ غصه یی اون جوری شکوند !
یغما گلرویی: شاعر
واقعا" محشر نبود
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1384ساعت
8:56 AM  توسط نازنین
|
اگه خوندن شعرهای خوشگل رو دوست دارید بهتون پیشنهاد می دم شعرها ی یغما گلروئی رو بخونید.
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1384ساعت
8:53 AM  توسط نازنین
|
+ نوشته شده در شنبه 21 آبان1384ساعت
10:23 AM  توسط نازنین
|
|
مرداب
ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام ... آه من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم آرزو داشتم برم تا به دريا برسم شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم ... آه اولش چشمه بودم زير آسمون پير اما از بخت سياه راهم افتاد به كوير چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كنده ... آه توي چاله افتادم خاك منو زندوني كرد آسمون هم نباريد اونم سرگروني كرد حالا يك مرداب شدم يه اسير نيمه جون يه طرف مي رم تو خاك يه طرف به آسمون خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين هي بخارم مي كنن زندگيم شده همين با چشام مردنمو دارم اينجا مي بينم سرنوشتم همينه من اسير زمينم هيچي باقي نيست ازم قطره هاي آخره خاك تشنه همينم داره همراش مي بره خشك مي شم تموم مي شم فردا كه خورشيد مي آد شن جامو پر مي كنه كه مي آره دست باد ، آه
اردلان سرافراز: شاعر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در شنبه 21 آبان1384ساعت
10:19 AM  توسط نازنین
|
دست گذاشتم رو يكي ...
|
دست گذاشتم رو يكي كه يك فشون خاطر خواشن همشون هنر دارن ، يا شاعرن يا نقاشن يا كه پشت پنجرش با گريه گيتار مي زنن يا كه مجنون مي شنو تو كوچه ها جار مي زنن دست گذاشتم رو كسي كه عاشقم نمي دونست سر بودم از خيليا و لايقم نمي دونست دست گذاشتم رو كسي كه مجنونا ديوونشن همه شاهزاده ها ، دربون دور خونشن دست گذاشتم رو كسي كه رنگ چشماش روشنه شمشاد همسايمون پيش قدش يه سوزنه دست گذاشتم رو كسي كه طعم چشماش عسله كمترين شعري كه تو مي شنوي از اون غزله دست گذلشتم رو كسي كه ماه ازش طلب داره خورشيد از شعله ي چشماي اونه كه تب داره دست گذاشتم رو يكي كه همه دور و برشن مردشن ، ديوونشن ، مجنونشن ، پرپرشن دست گذاشتم رو يكي كه عاشقاش زيادين همه جورشو داره ، هم عجيبن ، هم عادين دست گذاشتم رو يكي كه نه سفيده نه سياه ظاهرش گندميه ، به چشمم اما كيميا دست گذاشتم رو يكي كه داشتنش خوابه هنوز كمترين شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز دست گذاشتم رو يكي كه عادتش نساختنه سرنوشت هر كسي كه مي خواد اونو ، باختنه دست گذاشتم رو يكي كه اون منو دوست نداره من تو پاييزم و اون اهل يه جا ، تو بهاره دست گذاشتم رو يكي كه شعرمو گوش مي كنه آخرين بيت و مي خونه و فراموش مي كنه دست گذاشتم رو يكي كه كهكشون ، قايقشه انقدر دوسش دارن ، هر كي خوبه ، عاشقشه دست گذاشتن رو يكي كه خندشم نفس داره تو تمام نقشه هاي خوب دنيا دس داره دست گذاشتم رو يكي كه دست گذاشته رو همه ولي هر كسي رو كه تو نشون بدي ، مي گه كمه دست گذاشتم رو يكي ، ما رو چه به فرشته ها برو شاعر ، تو بمونو ، عشقو ، دست نوشته ها دست گذاشتي رو كسي كه از تو خندش مي گيره اينا رو دلم مي گه ، مي گه و بعدش مي ميره دست گذاشتن رو كسي آسونه اما ساده نيست توي اينجور بازيا ، خوب هميشه اراده نيست مي نويسم كه ديگه رو هيچكي دست نمي ذارم ولي نه دروغه من هنوز اونو دوستش دارم دست گذاشتم حالا رو قلبمو ، چشامو ، سرم تا مث تو قصه ها ، از يادم اونو ببرم ولي دست ، عاقلتر مونده روي همين يكي چرا من بذارمش رو سر و چشام ، الكي
شاعر: مریم حیدرزاده |
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1384ساعت
9:21 AM  توسط نازنین
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1384ساعت
4:16 PM  توسط نازنین
|
+ نوشته شده در شنبه 7 آبان1384ساعت
9:30 AM  توسط نازنین
|