
زندگی

از لحظه شراب ، تا غیبت نقاب !
بر من بتاب ! بر من بتاب....
از پیچُ تاب خواب ! تا سستی شتاب !
بر من بتاب ! بر من بتاب ...
بر من که از تو تا پروانه می روم !
تا انتهای عشق جانانه می روم !
بر من بتاب تا شب نقطه چین شود!
بگذار عطر تو با من عجین شود !
از ساعت گلاب ، تا عطر بکر و ناب !
بر من بتاب ! بر من بتاب...
از این شب عذاب ! تا فتح آفتاب !
بر من بتاب ! بر من بتاب .....
تابیدن تو را می نوشم از تنم !
بی بال و پرتر از این شب پره منم !
در انعکاس تو آیینه تازه شد !
آتشفشان من ، غرق گدازه شد !
همسفره ی گرسنگی ِ این ترانه کُش !
من را ببر به معجزه ی یک صدای خوش !
شاعر : یغما گلرویی
خوشحال باشید فعلاً این آخرین شعری است که از یغما می نویسم
تصمیم دارم یه کم تنوع در وبلاگم بدم البته به خواست بعضی از دوستان




قحط سالی تو !
زیر بارون ، جای تو خالی !
تو خیابون ، جای تو خالی !
سر کوچه ، جای تو خالی !
دم میدون ، جای تو خالی !
جای تو خالیه این جا !
حتا کنج وهم رویا !
یخ این سکوت آب کن !
دختر آتیش دریا !
تو ترانه ، جای تو خالی !
بی بهانه ، جای تو خالی !
پای هر شعر ، جای تو خالی !
جاودانه ، جای تو خالی !
از سکوتت ، نعره زنم من !
دنبال عطر پیرهنم من !
مث سایه حریص صیدت !
توی آینیه هم منم ! من !
پرم از جای خالی تو!
از حضور خیالی تو !
کیمیا شد برکت چشمات !
توی این قحط سالی تو !
شاعر : یغما گلروئی

صد تا عصای سربیُ و هزار تا کفش آهنی !
من به تو می رسم ! عزیز ! تموم رویای منی !
صد دفعه رنگ به رنگ می شم ! زشت می شمُ قشنگ می شم !
گاهی بلورِ شیشه وُ گاهی شبیه سنگ می شم !
به خاطر تو دم به دم ، می میرمُ جون می گیرم !
گریه رُ خنده می کنم ! مشکلُ آسون می گیرم !
دنبال یه تیکه زمین ، از این طرف به اون طرف !
هزار تا دیوار سر رام ، تو هر قدم کشیده صف !
یکی باید کمک کنه ، تا حق به حق دار برسه !
یکی باید از اونورِ هزار تا دیوار برسه !
کلک زدن کار منه ، وقتی که چاره کلکه !
وقتی که باختن آخرِ ، یه بازیِ صد به تکه !
بایدکه پشت پا زدن ، کار همیشگیم بشه !
باید به دست آوردنت ، تموم زندگیم بشه !
آهای ! شمایی که بهم ، طعنه بی جا می زنین !
پاش که بیفته همه تون ، درست مثِ خود منین !
دنبال یه تیکه زمین ، از این طرف به اون طرف !
هزار تا دیوار سر رام ، تو هر قدم کشیده صف !
یکی باید کمک کنه ، تا حق به حق دار برسه !
یکی باید از اونورِ هزار تا دیوار برسه !
شاعر : یغما گلرویی
عالیجناب دراکولا ، تو قصرش آواز می خونه !
چن تا رو کشته تا حالا ، این رو کسی نمی دونه !
مدتیه عاشق شده ، عاشق یه دختر ناز!
دراکولا دوس نداره دخترکُ بگیره گاز !
کی می دونه دراکولا از عشق اون چی کشیده ؟
به غیر خفاشای قصر ، اشکاشُ هیچ کس ندیده !
دراکولای عاشق ، دیگه تشنه ی خون نیست !
با همه مهربونه ، کی میگه مهربون نیست !
دراکولای عاشق ، دندوناشُ کشیده !
قصه ی غصه هاشُ کی توی شهر شنیده !
دراکولا با ناخنش یه دل رو دیوار می کشه !
نمی دونه چی کار کنه که غصه هاش تموم بشه !
شبونه پرواز می کنه ، تا جای خواب دخترک !
یواشکی از اون وره ، پنجره می کشه سرک !
دخترک آروم خوابیده ، با گیسای مثل طلا !
تا صب تماشا می کنه ، با چشِ خیس ، دراکولا !
دراکولای عاشق ، دیگه تشنه خون نیست !
با همه مهربونه ، نگو که مهربون نیست ؟
دراکولای عاشق ، دندوناشُ کشیده !
قصه ی غصه هاشُ کی توی شهر شنیده ؟
شاعر : یغما گلروئی