تبليغاتX
روزگار غریبی ست نازنین

روزگار غریبی ست نازنین

زندگی

شاعر
 
 شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند
 
 ...فرشته پری به شاعر دادو شاعرشعری به فرشته
 
،شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی آسمان گرفت
 
 ...وفرشته شعر شاعر را زمزمه کردودهانش مزه عشق گرفت
 
...خدا گفت:" دیگر تمام شد
 
،دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود
 
،زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود زمین برایش کوچک است
 
"وفرشته ای که مزه عشق را بچشد اسمان برایش تنگ

،پس فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای آسمان را نشانش بدهد
 
...و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه های زمین را نشانش بدهد
 
،شب که هر دو به خانه برگشتند

........روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر
 
برگرفته از سایت جرقه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 8:55 AM  توسط نازنین  | 

آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بدهد .
آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود :
"شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد.
راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟

و اما پاسخ آقاى جك :
آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 9:33 AM  توسط نازنین  | 

 

 

 

غروب شد خورشید رفت آفتابگردان به دنبال خورشید میگشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را پایین انداخت آری ! گلها هیچ وقت خیانت نمیکنند
آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست،
بخند صبحِ فردا به شبت نيست که نيست تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست، بخند
يادمان يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوزو نوايي نکنيم يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گر چه در خود شکستيم صدايي نکنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکن
بودنم را هيچکس باور نداشت هيچکس کاري به کار من نداشت بنويسيد بعد مرگم روي سنگ با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ او که خوابيدست در اين گور سرد بودنش را هيچکس باور نکرد

 برگرفته از سایت جرقه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 9:21 AM  توسط نازنین  |