تبليغاتX
روزگار غریبی ست نازنین - دو تا گنجیشک

روزگار غریبی ست نازنین

زندگی

دو تا گنجیشک

 

 

دو تا گنجیشک دنبال هم افتادن تو آسمون !

 

یه تریلی توی جاده میادش  زوزه کشون !

 

دو تا گنجیشک دو تا عاشق ، بی خیال و مست و شاد !

 

یه تریلی با شتابٌ و سرعت خیلی زیاد !

 

 

 

دو تا گنجیشک یه تریلی !

 

یکی مجنون ، یکی لیلی!

 

 

 

 

دو تا گنجیشکای عاشق تو بیابون می پرن !

 

اونا از دام سیاه سرن.شت بی خبرن !

 

شوفر پیر تریلی پا گذاشته روی گاز !

 

خیلی خسته س از بیابونٌ یه جاده ی دراز!

 

 

 

دو تا گنجیشک یه تریلی !

 

مث مجنون ، مث لیلی!

 

 

 

دو تا گنجیشک ، که تناشون داغه از تب علاقه !

 

یه تریلی که با چرخاش ضجه ی یه اتفاقه !

 

دو تا گنجیشک که پراشون پر شده توی بیابون !

 

یک تریلی که رو شیشه ش باقی مونده ردی از خون !

 

 

 

 

دو تا گنجیشک .... یه تریلی !

 

نه یه  مجنون ! نه  یه لیلی !

 

یه تریلی ! یه تریلی ! یه تریلی....

 

 

 

 شاعر : یغما گلروئی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 8:44 AM  توسط نازنین  |