تبليغاتX
روزگار غریبی ست نازنین -

روزگار غریبی ست نازنین

زندگی

شاعر
 
 شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند
 
 ...فرشته پری به شاعر دادو شاعرشعری به فرشته
 
،شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی آسمان گرفت
 
 ...وفرشته شعر شاعر را زمزمه کردودهانش مزه عشق گرفت
 
...خدا گفت:" دیگر تمام شد
 
،دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود
 
،زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود زمین برایش کوچک است
 
"وفرشته ای که مزه عشق را بچشد اسمان برایش تنگ

،پس فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای آسمان را نشانش بدهد
 
...و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه های زمین را نشانش بدهد
 
،شب که هر دو به خانه برگشتند

........روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر
 
برگرفته از سایت جرقه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 8:55 AM  توسط نازنین  |